
حال دلم چندان حرفی نداره گیجم و نمیدونم باید چیکار کنم و نمیدونم چرا این طوری شدم دلیلی براش ندارم فقط میدونم که دیگه خستم خسته از بیحالی دلم میخواد شاد باشم بخندم ارامش داشته باشم نه اینکه ساکت خموده باشم دلم میخواد ......................... یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت و چندین سال نیز از پسر بزرگتر بود… دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دختر میشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسر خوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده دختر به دوستش میگه: من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی کمکم میکنی پیداش کنم، تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود … پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه، هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه… تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟ پسر می پرسه چطور و دختر میگه: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین، به اطرافت با دقت نگاه کن، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل آینه کنی. دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره، بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن، پسر نیز قبول کرد در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد انگار ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو میبینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر رو که غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد…… آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست… عاشق که میشوی... متاسفانه بعضی ها هستند که بی غذا دو ماه دوام می آورند بی آب دو هفته بی هوا چن دقیقه بی "وجدان" خیلی........ دیگر نه اشکهایم را خواهی دید نه التماس هایم را ون احساسات این دل لعنتی را... به جای آن احساسی که کشتی درختی از غرور کاشتم.... ممنون از دوستای گلم که منو تنها نمیزارن وبا نظراشون خوشحالم میکنن/ روز چهار شنبه 2 مرداد/ساعت 22 دو تیم تیراختور آذربایجان و پیروزی تهران در حالی به مصاف هم می رند که تفاوت بازیها با ایام ماه مبارک رمضان نتوانسته هست جوانان آذربایجان غیرتمند را از حضور در جشنواره اتحاد تورک های پایتخت نشین واستانهای دیگر کشور در استادیوم آزادی باز دارد.دلیل انتخاب این بازی تو ماه رمضان مانع لشکرکشی ارتش سرخ آذربایجان به پایتخت خواهد شد ولی عاشقان تیراختور این امر را به فال نیک گرفته خاطره دیگری را در دفتر تاریخ ورزشی ایرا ن رقم خواهند زد. وعده دیدار ما روز چهارشنبه ساعت 22 ورزشگاه آزادی یاشاسین آذربایجان تیراختور محبوب قلبها شاید تنها کسی نباشم که دوستت دارد اما کسی هستم که تنها تو رو دوست دارم واین تنها تفاوت من با آدمهای دور و برته اما تو نفهمیدی که من چی گفتم وقتی تنها راه را آمدم وقتی تا تو هیچ نمانده بود چقدر دیر یادش آمد خدا که ما قسمت هم نبودیم... کاش میشد به تو یه نامه نوشت نامه را دست خدا داد که باور بکند بی تو میمیرم در ترک آینه ها میشکنم کاش میشد که خدا آخر نامه به جای من امضا بکند و بگوید به تو :/برگرد/وتو نیز تو فقط محض خدا برگردی!!!!! نفس هایم رابشمار.... آنها را به قیمت دوست داشتنت از دست می دهم/ نه برای گذر عمر گاهی وسط یه خیابون سردت می شود بغض میکنی نفست میگیرد برای دیدن کسی که پیراهنش شبیه او بوده!! نفس هایم را پاره پاره می کنم باز به یاد تو دوخته می شوند...... هر جای این سرزمینی باش!! فقط هر روز خنده هایت را برام پست کن. قلب من برای تپیدن به انگیزه نیاز دارد...
مواظب خودت باش...
شبهای باقیمانده عمرت
به این سادگیها
صبح نخواهند شد ...!!! 
