
روزی که رهــــایم کردی ، رهایتــــ نکردم. به خــــودم گفتم حرف مرد یکیست. هفتاد که هیچ حتی اگـــــر هفتصدمین پادشاه راهم به خواب ببینی، باز من کنار کـــوچه ی بغض و بیداری منتظرتـــ خواهم ماند! روزی که رفتی، چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم و چهره ی تـو را دیدم! گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم و صدای تـو را شنیدم! دلم روشن بود که یکـ روز، از زوایای گریه هایم ظهور می کنی! حالا هم تـــنها نگرانی ام اینست، روزی تو بیایی که مـن نباشم، و به قابی کهنه روی طاقچه یـــادتــ تبدیل شده باشم. آری تــــنها از همین می ترسم...
+ جمعه 11 مهر 1393 ساعت 22:27 توسط loveafson
ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
